توی صحرا وقتی که یونجه میخورم با خودم حرف میزنم همینطور با یونجه ها

کودک که بودم؛بسیار کوچک و نحیف شاید یکی دو ساله

پدرم هرشب مرا در آغوش میگرفت سرم را روی شانه اش می گذاشتم  و بسیار آرام می گرفتم

برایم لالایی میخواند:بخواب ای دختر نازم که من ..... بقیه اش را یادم نمی آید فقط طنینش همچون آوایی همیشگی در خاطرم نقش بسته است.

بسیار محزون میخواند.

بزرگتر که شدم آرام می گریستم.احساس میکردم گناه بزرگی کرده ام که فرزندش شده ام.احساس می کردم من نگون بختش کرده ام.با خود می گفتم این آوای محزون تقصیر من است

با این حال آرام می گرفتم

پدر؛تو همچنان محزونی و من همچنان عاشق تو  اما شاید تو دیگر عاشقم نیستی

پدر؛کودکت بد حال است در آغوشش بگیر لالایی بخوان

کودکت بسیار بد حال است

+ پالون قرمز - ٥:٤٧ ‎ب.ظ - ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

به درمان دارویی اعتقادی نداشت

 

به هیچ پزشک و طبیبی توی این زمین و سرزمین هم

 

خوردن دارو و یا مصاحبت با پزشکان رو برای این خروش بی انتها که داشت نابودش می کرد مسخره می دید

 

روز به روز ذوب تر میشد و این ماده مذاب اطرافیانش رو هم به نسبت نزدیکی با اون داشتند بیشتر و کمتر میسوزوند

 

تا اینکه روزی رسید که وزنش 38 کیلو شد

 

خانواده اش دچار اختلافات پررنگ

 

زندگیش تلخ و همه سرمایه های عاطفیش رو به انهدام

 

و عشقش هم همپای اون رو به ذوب شدن از سوختن یار می سوخت

 

روزی رسید که به اجبار و اکراه و با نا امیدی تمام قبول کرد که پیش دکتر بره .

 

من اون روز داشتم نگاهش می کردم.شاید روزها بود که جز لقمه ای آن هم به اصرار و حیله یار به دهان نبرده بود.از ماشین که پیاده شد حتی فکر خود کشی هم براش سخت بود چون جونشو نداشت.فاصله بین مطب تا ماشین چند قدم بیشتر نبود ولی برای اون مثل یک راه تمام نشدنی بود که رفتنش رو هم بی دلیل می دونست.نمی تونست راه بره.دست به دیوار گرفته بود و خودشو تقریبا روی زمین می کشید.

 

یارش رفته بود براش از دکه روزنامه فروشی آبمیوه بخره ،اون خمیده ایستاده بود و دست هاش رو که مثل دو شاخۀ خشکیده بودند به دیوار گرفته بود.مردم رد می شدند و حال نزارش را میدیدند.دختری جوان،خمیده و بسیار لاغر که داشت عق میزد و عرق از سر و رویش می ریخت.

 

به هر حال به هر بدبختی بود رفتند پیش دکتر.درمان دارویی شروع شد و مراقبت شدید یار هم.

 

اکنون یک سال میگذره.وزن دختر 55 کیلو شده.همه میگن چهره اش زیباتر شده.دستان نحیفش به هیچ دیواری آویخته نیست.دوباره روح و جان ذوب شدهاش شکل گرفته و یارش هم یه نفس تقریبا راحتی داره میکشه.

 

درمان دارویی و طب نوین اونقدرها هم بد نیست.از زالو انداختن بهتره.از آب شدن.

 

عجیبه ولی گاهی چند تا تیکه گچ و یه پزشک که از آدمای معمولیه و حرفای آدمای دیوونه رو نمیفهمه میتونن آدمو شفا بدن.شفا.و این است کاری مقدّس.

+ پالون قرمز - ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ - ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 

امروز خیلی شانس آوردم . چشمهام رو که باز کردم دیدم خورجینم ر از نبات و قنده ! ر از آبنبات های رنگی . فکر کنم یه رهگذر از خری با پالون قرمز خوشش اومده . من اسم اون رهگذر را میدونم . چون معجزه گر و مهربونه . چون بسیار زیبا و خیره کننده است و همچنین صاحب دم مسیحایی . اسم این رهگذر زیبا بهاره .یکی دیگه از هدیه های بهار برای من یک عالمه شبدر و یونجه سبز و تازه است . شبدر و یونجه هایی که توی رگبرگهاشون کیمیای دوباره زیستن و دوباره عاشق شدن را دارد.

امیدوارم بهار توبره ی همه ی شما را پر از آبنبات های رنگی کند . به امید سالی آرام و سبز .

یک خر خوشحال

+ پالون قرمز - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ - ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
 

هزار بار سروده ام از نوای تلخ دلهره

و هزار بار بیشتر گریسته ام از تشنج زمان میان رگ های خسته زانوانم

تمام سپیدار های بی خورشید را در امتداد هیاهوی بی امتننان باد

آنگاه که برگ سبزشان سپید می گردد بوسیده ام

و سهم من از این چراغ خالی از جان تنها سرفه ای غلیظ از بخار اشک های نورانی است

صدایم کن ای بهاری تربن چکاوک

برایم خبر بیاور که پاییز را غروب منتظر است

و بهار شکفتن دوباره آرامش را

بگو که در افق دیده اند زاغ های بی نوا

زاغ هایی که کبوتر های سپید را با جفت هایی غمین و مغرور

نوک نمیزنند

زاغ هایی که صبرشان در برابر سپیدار زیاد است و در برابر سپیدی کبوتران نیز

بگو که در افق چند گل بهاری منتظرند


 

+ پالون قرمز - ۳:٢٦ ‎ب.ظ - ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
 

 

 

روزی که زندگی سرما میخورد

تب میکند

ریه های امیدش چرکی میشود

هر روز شادمانی های نکرده را نجویده بالا می اورد

روزی که دیگز هیچ اشتهایی ندارد

زندگی بی اشتها و خاموش است

انروز ،چند روزی میشود که مرده ای و حتی کار از تنفس مصنوعی و شوک و امید نیز گذشته است

 متوسط سن مرگ روح و زندگی در ایران چند سال است؟

بیست و یکی دو سال بیشتر نباید باشد

باشد که جوانمرگ شویم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

+ پالون قرمز - ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ - ٢٩ دی ۱۳۸۸
 

خداوندا

امروز که لاله های دشت امید خون می گریند

امروز که تاریکی تاج پادشاهی بر سر نهاده است

و  تهران خاموش ترین لالۀ دنیاست

و ایران دشت پرخون و پر سبز است

 

خداوندا

امروز که هر کس که دلش میتپید گریست

و صدای مهیب شکستن  لالۀ چراغ امید هزاران خانه از گوشه و کنار بر میخیزد

 

امروز که رذالت و مکر و قدرت سیاه و خونبار

امروز که جهل

تحجّر

بند

نا پاکی

امروز که شیطان

نام پیروز بر خود نهاده است

 

امروز

دست من به دامنت

نگذار که باطل بر حق چیره شود

نگذار خون پرجوش و پاک هزاران جوانۀ سبز تهران شکسته دل را سیراب کند

امروز که ایران فریاد میزند که خداوند بزرگترین است

امروز که ایران فریاد میکشد و امید و حق و سرور طلب می کند

امروز که غیر ایرانی در ایران ایرانی میکشد

 

پروردگارا

تو را به همان بزرگی که حنجره های زخم خورده از فریاد ما هر شب آن را فریاد میکشد

تو را به همان اشکی که بندگان بی پناه و ساده دلت ریختند

تو را به هر آخ که فرستادگان شیطان موجب گفتنش از دهان این جوانان بی پناه شدند

تو را به انصافت

قسم

 

کمکشان کن

کمکمان کن

 

نگذار خون حق طلبان به دست حق کشان خون خواه شیطان پرست متحجّر بریزد

 

کمکمان کن

 

 

گفتیم: توی سینه اش جان جان جان

 امروز هر ایرانی یک میر حسین است

امروز در سینۀ هر ایرانی واقعی جان جان جان است

یک جنگل ستاره است

 

سر می آید زمستان

می شکفد بهاران

گل سرخ خورشید باز می آید و شب می شود گریزان

 

کوه ها لاله زار میشوند

لاله ها بیدار می شوند

توی کوه ها گل گل گل آفتاب را خواهند کاشت

 

توی کوهستان

دل ما بیدار است

تفنگ و گل و گندم داریم میاریم

 

توی سینه هایمان جان جان جان

توی سینه هایمان جان جان جان

یک جنگل ستاره داریم

 

لبمان خندۀ نور

دلمان شعلۀ شور

صدایمان چشمه و یادمان آهوی جنگل دور

 

 

توی کوهستان

دل ما بیدار است

تفنگ و گل و گندم داریم میاریم

 

توی سینه مان جان جان

توی سینه مان جان جان

 

یک جنگل ستاره داریم جان جان

یک جنگل ستاره داریم جان جان

 

+ پالون قرمز - ٦:٤٠ ‎ب.ظ - ٢٥ خرداد ۱۳۸۸
 

 

 

با خود می گفتم:

برای آزادی نه برای بند

برای آزادگی نه برای تحجّر

برای هستی نه برای نیستی

برای نجابت و نه خشونت

برای دوست بودن و نه عداوت

برای بهاری سبز و نه زمستانی خونبار

برای لبخند برای شادی برای آرامش

برای هرچیز جز این مصیبت مرگ آلود پر خفقان

تلاش میکنم و به میر حسین موسوی رای می دهم

هنوز هم همین را میگویم و رای میدهم.اما تلاش؟

.............................

امروز که نفرت سراسر جان مرا گرفته است و خشم و نا امیدی

طوری که حتی صبح که از خواب بیدار شدم تمام جانم از این خشم و نفرت خرد بود

امروز که باز هم چهرۀ سراسر ریا و خونبازت را بیشتر و بیشتر از حتی شب پیش بر در و دیوار شهر دیدم

امروز که به تو میگویند مردی از جنس مردم

از مرد بودن از مردم بودن و حتی از ایرانی بودن شرمم شد

تو که مجسمۀ تراش خوردۀ فریب و دروغی

تو که فریاد آشکار استبداد و تحجّر و ظلمی

تو آنقدر بی شرمانه دروغ میگویی که این مردم کور و سراسر حماقت و ترس،آنگاه که میگویی وضع اقتصادی مردم بهتر شده و نرخ تورم به شدت کاهش یافته حتی نگاه از سفره های خالی شان بر میگیرند و به خودشان شک میکنند که لابد توهم دارند یا در سایه ی عنایات ولی عصر نیستند که سفره شان خالیست و یا یادشان نمی آید که گوشت و مرغ و برنج چهار سال پیش چه قدر بود و حالا چند برابر.

من از مردمی که ساده ترین و مسلم ترین دروغ های تو را که شاهد عینی و مسلمش در نزدیکترین لحظات آنان هست و نادیده اش میگیرند چه توقعی دارم؟

من با مردم ریا پرست ریاکار دوست،با مردمی که طعم تهدید و خشونت و شرارت به دهنشان خوش می آید ،آنگاه که در دلت به حماقت همه میخندی،من با این جماعت چه کار دارم؟

با جماعتی که تاب میآورد چهرۀ تو را در ابعاد بزرگتر  و مظلوم نمایی بیشتر هر روز بر این تهران بیچاره ببیند.بر ماشینهایش بزند.بر دست بگیرد.و این فاحشگان پرادو سواری که خدمتت میکنند. و این کودکان ابله کور.و مردان پرعقده و سنگدل.

ستاد های شرم آور تبلیغاتی ات که دیسکو های روباز شهرند.با رقص نور و دی جی  و پسر هایی که فکر میکنند به خاطر نگاه پر شهوتشان دختران بدبخت و بدبخت و بدبخت به تو رای میدهند چون عکس تو را دارند.ستاد های تو با بی ام و  و بنز .و اوباش های چاقو به جیب و اسپری به دست.و روحیۀ تخریب و تحقیر

چرا که هر کس از خودش خبر دارد.هر کس میداند چرا در خیابان است و عکس چه کسی را به همراه دارد.و حسودی کند به آنهایی که بدون کوچکترین وعده ای چه رسد به دستمزدهای کلانی که تو میدهی در خیابانند.داد میزنند.دفاع میکنند.اسپری در چشمهایشان خالی میشود.فحش میخورند.باتوم و تهمت نوش جان میکنند و از دیدن این همه کور دیوانه میشوند.بدون مواجب.

من!ایران اسلامی نمی خواهم.من ایران را ایران میخواهم.بدون هیچ پسوند و پیشوندی.امروز که در مقابل هموطنم قرار گرفته ام و نفرت و خشم کاری با من کرده است که ریختن خونش برایم تصور شدنی و گاه مطلوب شده است.امروز ایران برای من مرده است.ایرانی که با دیدن علفزار های سبزش جانم به عبادت مینشست و تمام وجودم هر لحظه در پرستشش بود.ایران تنهای من.نه هنوز دوستت دارم.اما از ایران شدنت و ایرانی داشتنت نا امید شده ام.

نامت را هم تغییر میدهند.جمهوری اسلامی ولی عصر

تهران:محمود شهر

تهران:خداحافظ

هموطن:خدانگهدار

ملیت:یتیم.

+ پالون قرمز - ٩:٤٢ ‎ق.ظ - ۱٦ خرداد ۱۳۸۸
 

خوووووووووووووودا.خووووووووووووووووووودا.خودا.(خدا)

من خیلی خیلی خیلی خوشحالم.باورم نمیشه.دارم از امیدواری می ترکم.دکتر قول داد.خوش قول ترین موجود دنیا:دکتر قول داد.قول داد که این جمله رو در آینده محقق کنه:جفتک باید انداخت

 

البته اون خیلی دکتر خوب و مؤدبیه.مثل کره خرهایی مثل من نیست که.گفت پرش و جهش.گفته که این چهار سال که اینقدر لاغر شده و هممون لاغر شدیم حتی سفره هامون باریکتر و کیف پول هامون هم نحیف تر و شل و ول تر (کلا همه با همیاری هم از جاندار گرفته تا بی جان همه جوره آب رفتیم) در حال زمینه سازی بوده.زمینه سازی برای جهش و پرش.یک پرش خیلی بزرگ.خول دکتر از بس محجوبه نگفت جفتک.اما من که میدونم.خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.به زودی جفتک خواهیم انداخت.

 

تازه.از این گذشته.اگر قاطر بازی در آورده باشم و اشتباه فهمیده باشم بازم خوشحالم.من از وقتی که کره خر بودم (من از کرّگی دمبم پاپیون داره)دلم میخواست شده یه کلاس رو جفتکی وای ببخشید جهشی بخونم.پس اگر منظور این دکتر مهربون پرش به معنای آدمیزادی باشه من میتونم بدون دردسر جهشی بخونم.حالا عیبی نداره،به روش دکتر میخونم.یعنی جهش و پرش و جفتک به عقب اون هم با شتاب و و به طول بسیار زیاد.یعنی به جای اینکه یه تابستون هی از گشت و گزارم در علفزار و قند و آبنبات خوردنم بزنم و درس بخونم یه هفته کافیه و مثلا از کلاس سوم راهنمایی به پیش دبستانی جهش و پرش میکنم و همین جور هم ادامه میدم این جهش مبارک رو.خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .به قول آدما کبکم خروس میخونه.

 

تازه.اینو گوش کنید.خر با استعدادی مثل من چرا نباید در مسابقات پرش با نیزه شرکت کنه؟قربون این موهای رنگ کردۀ دکتر برم که اینقدر با فکر و استعداد پروره.پرش.گفت باید در چهار سال آینده منتظر پرش بود.پرش با نیزه.مطمئنم رتبه میارم.تازه شاید دکتر بهم شبدر طلا هم اهدا کنه.پرش با نیزه .فقط رشته اش تخصصی هست.فکر کردید ما اجنبی زده ایم؟فکر کردید ما ها که ماهواره به اون عظمت رو با عمر چند ساله به هوا به یه جفتک(وای ببخشید لهجه دارم:پرش)شوت میکنیم میایم از این اجانب گری گوری که دارن از گشنگی میمیرن و پالونشون پارست و عمرن هم پالون قرمز حق ندارن بپوشن(آخه آزاد نیستن مثل ما که) و از همه بدتر اقتصاشون هر جفت پاهاش قلم شده ما هی برای پاهای چلاق اقتصادشون پماد پیروکسیکام میفرستیم می بیایم از اینا تقلید کنیم؟زهی خیال باطل.رشتۀ ما خاص و نوینه.پرش با نیزه به سمت درّه.اونم با عمق چند هزار متر.بللللللللللللللله.تا چشم شما حسودا کور بشه که از این رشته های ورزشی نوین ندارین.

 

خب.خیلی حرف زدم.اما خیلی هم خوشحالم.تازه.دکتر از ما تشکر کرد.من که گریه ام بند نمیومد.یه جعبه دستمال کاغذی رو تموم کردم.خاک بر سرم که اصلاح الگوی مصرف را رعایت نکردم.اون از من تشکر کرد.فکر کنم فردا همه با چشم پف کرده برن سر کارشون چون از خوشحالی و امید و ذوق و شوق پرش گریه کردن و خوابشون نبرده.تازه حق شرکت در المپیک انحصاری و نوین پرش با نیزه به سمت دره برای عموم آزاده.جاندار و بی جان.آدم و حیوان.حتی:

 

گربۀ زخم خورده و خستۀ کوله بر پشت

 

گربۀ ترسان از تنهایی دوباره و غمین از زخم خوردن و پاره پاره شدن

+ پالون قرمز - ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ - ٥ خرداد ۱۳۸۸
 
Designed by http://template.persianblog.ir/