توی صحرا وقتی که یونجه میخورم با خودم حرف میزنم همینطور با یونجه ها

ازت متنفرم.از صدات.نگاه مرده ت.هیکل شل و ولت.اخلاق گندت.

از این که یه کنه ی خود شیرینی حالم به هم میخوره.کرم بی ریخت

__________________

احساس می کنم تا حالا خیلی بهم ظلم شده.دلم میخواد انتقام بگیرم.انتقـــــــــــــــام

+ پالون قرمز - ٥:٠٤ ‎ب.ظ - ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

خیلی خسته ام

حوصله ام سر رفته

تنها چند کلمه به ذهنم می رسد

زاغ پیچک سرد خاکستری شبنم

و حالا چند کلمه دیگر

لقمان سرما سردخانه زغال آنژیوکت ترس

دلم برای تو تنگ می شود خواهرکم

این روزها تنها تو را دوست می دارم و یار

از بقیه متنفرم

 

 

 

مدرسه که میرفتم ،آن روزهای سیاه ،در بند ،آنروزهای گرفتار در شب ، یکی از معلم هایمان ، معلم دینی مان،میگفت آدم بالاخره یکبار هم که شده در عمرش با خدا چشم در چشم می شود.نگاهش می افتد توی نگاه خدا ، خدا را می بیند.من که باورم نمی شد.

آن شب در اوج درماندگی بودم.حتم داشتم از من بیچاره و درمانده ترنیست.آمد کنارم نشست.چاق بود.کمی هم زشت.دور لبانش سیاه بود.مچ دستش را برگرداند.هم رگش را زده بود هم قرص خورده بود.نگاهی خسته به منِِِ خسته انداخت.خواهرش دعوایش میکرد.نمی شنید.فقط گفت باز هم میکنم.بلند شد که برود.به خودم آمدم.دنبالش دویدم.انگار در دنیا فقط او بود و من.تنها ناجی من.تنها خواهر من.تنها مادر من.تنها زن زندگی من.دنبالش دویدم.پشت لباسش را گرفتم.برگشت.گفتم :برام دعا کن.نگاهم کرد.شاید یکی دو دقیقه.بعد گفت من خودم یکی رو میخوام برام دعا کنه.تو برام دعا کن.دعا کن برم.اون لحظه تو چشام نگاه کرد و من خدا رو دیدم.من چشمان خدا رو نگاه خدا رو و حتی درماندگی خدا رو دیدم.قدرتشو بودنشو نبودنشو دیدم.من با خدا چشم تو چشم شدم.لرزیدم.زدم زیر گریه .دلم می خواست بغلش کنم.اما خواهرش دستشو کشید و رفت.چشمان خدا رفت.

+ پالون قرمز - ٧:۳٢ ‎ب.ظ - ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
 

از شکمم خسته شدم

از خودم خسته تر

دیگه غذا نمی خورم

از غذا متنفرم

شدم مثل یه بشکه بی ریخت

خسته شدم

از غذا متنفرم

از خودم متنفر تر

+ پالون قرمز - ٤:۳٤ ‎ب.ظ - ۳ فروردین ۱۳٩۱
 

کودک که بودم؛بسیار کوچک و نحیف شاید یکی دو ساله

پدرم هرشب مرا در آغوش میگرفت سرم را روی شانه اش می گذاشتم  و بسیار آرام می گرفتم

برایم لالایی میخواند:بخواب ای دختر نازم که من ..... بقیه اش را یادم نمی آید فقط طنینش همچون آوایی همیشگی در خاطرم نقش بسته است.

بسیار محزون میخواند.

بزرگتر که شدم آرام می گریستم.احساس میکردم گناه بزرگی کرده ام که فرزندش شده ام.احساس می کردم من نگون بختش کرده ام.با خود می گفتم این آوای محزون تقصیر من است

با این حال آرام می گرفتم

پدر؛تو همچنان محزونی و من همچنان عاشق تو  اما شاید تو دیگر عاشقم نیستی

پدر؛کودکت بد حال است در آغوشش بگیر لالایی بخوان

کودکت بسیار بد حال است

+ پالون قرمز - ٥:٤٧ ‎ب.ظ - ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

به درمان دارویی اعتقادی نداشت

 

به هیچ پزشک و طبیبی توی این زمین و سرزمین هم

 

خوردن دارو و یا مصاحبت با پزشکان رو برای این خروش بی انتها که داشت نابودش می کرد مسخره می دید

 

روز به روز ذوب تر میشد و این ماده مذاب اطرافیانش رو هم به نسبت نزدیکی با اون داشتند بیشتر و کمتر میسوزوند

 

تا اینکه روزی رسید که وزنش 38 کیلو شد

 

خانواده اش دچار اختلافات پررنگ

 

زندگیش تلخ و همه سرمایه های عاطفیش رو به انهدام

 

و عشقش هم همپای اون رو به ذوب شدن از سوختن یار می سوخت

 

روزی رسید که به اجبار و اکراه و با نا امیدی تمام قبول کرد که پیش دکتر بره .

 

من اون روز داشتم نگاهش می کردم.شاید روزها بود که جز لقمه ای آن هم به اصرار و حیله یار به دهان نبرده بود.از ماشین که پیاده شد حتی فکر خود کشی هم براش سخت بود چون جونشو نداشت.فاصله بین مطب تا ماشین چند قدم بیشتر نبود ولی برای اون مثل یک راه تمام نشدنی بود که رفتنش رو هم بی دلیل می دونست.نمی تونست راه بره.دست به دیوار گرفته بود و خودشو تقریبا روی زمین می کشید.

 

یارش رفته بود براش از دکه روزنامه فروشی آبمیوه بخره ،اون خمیده ایستاده بود و دست هاش رو که مثل دو شاخۀ خشکیده بودند به دیوار گرفته بود.مردم رد می شدند و حال نزارش را میدیدند.دختری جوان،خمیده و بسیار لاغر که داشت عق میزد و عرق از سر و رویش می ریخت.

 

به هر حال به هر بدبختی بود رفتند پیش دکتر.درمان دارویی شروع شد و مراقبت شدید یار هم.

 

اکنون یک سال میگذره.وزن دختر 55 کیلو شده.همه میگن چهره اش زیباتر شده.دستان نحیفش به هیچ دیواری آویخته نیست.دوباره روح و جان ذوب شدهاش شکل گرفته و یارش هم یه نفس تقریبا راحتی داره میکشه.

 

درمان دارویی و طب نوین اونقدرها هم بد نیست.از زالو انداختن بهتره.از آب شدن.

 

عجیبه ولی گاهی چند تا تیکه گچ و یه پزشک که از آدمای معمولیه و حرفای آدمای دیوونه رو نمیفهمه میتونن آدمو شفا بدن.شفا.و این است کاری مقدّس.

+ پالون قرمز - ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ - ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 

امروز خیلی شانس آوردم . چشمهام رو که باز کردم دیدم خورجینم ر از نبات و قنده ! ر از آبنبات های رنگی . فکر کنم یه رهگذر از خری با پالون قرمز خوشش اومده . من اسم اون رهگذر را میدونم . چون معجزه گر و مهربونه . چون بسیار زیبا و خیره کننده است و همچنین صاحب دم مسیحایی . اسم این رهگذر زیبا بهاره .یکی دیگه از هدیه های بهار برای من یک عالمه شبدر و یونجه سبز و تازه است . شبدر و یونجه هایی که توی رگبرگهاشون کیمیای دوباره زیستن و دوباره عاشق شدن را دارد.

امیدوارم بهار توبره ی همه ی شما را پر از آبنبات های رنگی کند . به امید سالی آرام و سبز .

یک خر خوشحال

+ پالون قرمز - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ - ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
 

هزار بار سروده ام از نوای تلخ دلهره

و هزار بار بیشتر گریسته ام از تشنج زمان میان رگ های خسته زانوانم

تمام سپیدار های بی خورشید را در امتداد هیاهوی بی امتننان باد

آنگاه که برگ سبزشان سپید می گردد بوسیده ام

و سهم من از این چراغ خالی از جان تنها سرفه ای غلیظ از بخار اشک های نورانی است

صدایم کن ای بهاری تربن چکاوک

برایم خبر بیاور که پاییز را غروب منتظر است

و بهار شکفتن دوباره آرامش را

بگو که در افق دیده اند زاغ های بی نوا

زاغ هایی که کبوتر های سپید را با جفت هایی غمین و مغرور

نوک نمیزنند

زاغ هایی که صبرشان در برابر سپیدار زیاد است و در برابر سپیدی کبوتران نیز

بگو که در افق چند گل بهاری منتظرند


 

+ پالون قرمز - ۳:٢٦ ‎ب.ظ - ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
 

 

 

روزی که زندگی سرما میخورد

تب میکند

ریه های امیدش چرکی میشود

هر روز شادمانی های نکرده را نجویده بالا می اورد

روزی که دیگز هیچ اشتهایی ندارد

زندگی بی اشتها و خاموش است

انروز ،چند روزی میشود که مرده ای و حتی کار از تنفس مصنوعی و شوک و امید نیز گذشته است

 متوسط سن مرگ روح و زندگی در ایران چند سال است؟

بیست و یکی دو سال بیشتر نباید باشد

باشد که جوانمرگ شویم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

+ پالون قرمز - ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ - ٢٩ دی ۱۳۸۸
 
Designed by http://template.persianblog.ir/